خرید بک لینک

فکـ نمیکردم انقد زود به اون مرحله از زندگیم برسم که آرزو کنم برگردم به دورآن کودکیم خسته شدم از تظاهر کردن به خوب بودن . چقد داغونم هنوزم مثل گذشته احساساتی ام . کاش میشد این احساساتو ریشه کن کردو مثل سنگ بود .این احساسات منو نابود میکنن یکی از بدترین لحظه ها اینه که دیگه هیچ مخاطبی نداری. باشه قبول من با تموم احساساتم کنار میام با دوری جدایی دلتنگی ولی نمیتونم با حسـادتم کنار بیام . چجوری سرکوبش کنم؟چجوری آروم باشم و بهش فکـ نکنم . چرا من باید این فرایند طبیعی رو بگذرونم؟ چرا باید مامانم بم بگه تو سن تو اینا طبیعیه من نمیخوام با این طبیعت کنار بیام .

+ خدایا نزار این تنهایی لعنتی از من یه هَرزهـ بسآزه

پ.ن: خیلی میترسم از این آدمای پســت از خودم از اونا از همه . چقد بیرحمن خیلی میترسم مثه اون دختربچه ای که ازش سواستفاده میشه و تو خودش میمیره و میترسه حرف بزنه .

برچسب: نویسنده: حسین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 7:27

صفحه بندی